شنبه سی ام شهریور 1387
محمد یه معلول ۱۰۰درصد بود .نه حرف میزد ، نه حرکت می کرد.هیچی. اون با روحش با خانواده اش زندگی میکرد. بارها میشد توی اتاق با فاطمه دوستم گرم حرف زدن بودیم که یهو فاطمه پا می شد می گفت : محمد صدام می زنه، تشنه است یا گرسنه است یا رو یه دست خسته شده برم جا به جاش کنم. عاشق محمد بودن . به زندگیشون رونق داده بود. با ما می خندید ، گریه می کرد. مشورت می کرد. اصلا پدر فاطمه را از مر گ نجات میده . یه معجزه.خدایا........ ۱۹ سال از گذشتن خواب مادر فاطمه که شب تولد امام حسن (ع) راهی کربلا می شه گذشته بود که دوشنبه هفته پیش شب تولد امام حسن با پدر فاطمه راهی کربلا شدن. فاطمه گفت : مامان زیر ضریح یا حاجت محمد رو می گیری یا دیگه نیا. دیگه بسه ۲۵ سال ، محمد شفا می خوات. و سی شنبه محمد خاک میشه. شب اول قبر محمد شب قدره . التماس دعا.
پنج شنبه عصر محمد رفت.نور رفت و عشق رفت.
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
13:29 توسط : س.کلانتری

