تبليغاتX
چقدر با شهدا آشنایید؟

جمعه بیستم دی 1387

اگر رهبر حکم جهادم دهد؟



شيعيان! مديون خون کيستيد؟
زنده از رقص جنون کيستيد؟
                                                  کيست تا اسلام را ياري کند؟
                                                 حکم حق را در زمين جاري کند؟
شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد؟
پرچم خون رنگ عاشورا چه شد؟                  
                                                  کيست تا پرچم به دوش خون کشد؟
                                                  شيعه را از خواب خوش بيرون کشد؟
گفت مولاکل ارض کربلا
شيعه يعني غربت و رنج و بلا
                                                  کربلاغوغاست ساز و برگ کو؟
                                                  ظهر عاشوراست شور مرگ کو؟

                     ظهر عاشورا ?فاين تذهبون?؟
                     ?لم تقولان، مالاتفعلون?؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:41 توسط : س.کلانتری

پنجشنبه چهارم مهر 1387

چقدر دلتنگم شهدا




ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:6 توسط : س.کلانتری

پنجشنبه چهارم مهر 1387

خواب یک دعوت



   آخرین باری که شهید می خواست به جبهه برود پیش من آمد وگفت :من باید به جبهه بروم مادر . گفتم تو که تازه از جبهه برگشته ای ؟ گفت : خواب دیدم و حضرت علی (ع) مرا دعوت کرده است که به جبهه بروم . با تعجب درباره خوابش پرسیدم گفت : خواب دیدم در صحرایی بودم که شخصی سوار بر اسب به طرفم آمد گفتم شما کی هستید . فرمود من امیرالمومنین هستم بعد هم دست برشانه هایم گذاشتند وفرمودند در این حمله آخر شرکت کن .پسرم به دعوت حضرت علی (ع) به جبهه رفت و به مولای خودش امیرالمومنین ودیگر شهدای راه اسلام پیوست. نام کتاب : هزار ویک شب عاشقی    صحفه :173 نام شهید : یوسف ابراهیم پور


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:55 توسط : س.کلانتری

پنجشنبه چهارم مهر 1387

سجده با یک دست



   دستش را کشیدم جدا شد حتی یک تکان هم نخورد بعد دست قطع شده را از من گرفت وهمان طور که از محل قطع خون بیرون می جست آن را روی خاک گذاشت .با یک دست دیگر سر به سجده نهاد وگفت : خدایا قبول کن من این دست را در راه امام حسین دادم . بعد پرسید . از اینجا تا کربلا چقدر راه است شهید معینی  آن قدر گریه کرد که نتوانست جوابش را بدهد . او پیشانی معینی را بوسید وگفت : محکم واستوار باشید ورفت . وقتی به سنگر رسیدیم معینی  خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود وضو ساخت و به نماز شب ایستاد وقتی دلیلش را پرسیدم  گفت : او با یک دست سجده کرد ومن که دو دست داشتم بسیار شرمنده ایثار او شدم بنابرین می خواهم هر شب به یاد او نماز شب بخوانم نام کتاب : قاصد سپیده (سجده با یک دست )   صحفه : 18 نام شهید : ابوالقاسم معینی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:51 توسط : س.کلانتری

پنجشنبه چهارم مهر 1387

درد دستم منو به خدا نزدیکتر می کند.



حاج حسین در عملیات بدر از ناحیه دست مورد اصابت گلوله دوشیکا قرار گرفته بود . ودر طی دوران مداوا گاهی از شدت درد بی اختیار فریاد می زد گاهی به علت درد شدیدش بی طاقت می شد و با ذکر حسین (ع) ، یا زهرا(س) مرهم به دردش می گذاشت و آرام می گرفت . تا آن زمان کسی از وجود آنها مطلع نشده بود –حاج حسین ، خودش شخصا آنها را پانسمان می کرد .

وقتی علت کتمان را از او می پرسیدیم .می گفت:

اینها باعث نزدیکی به خدا میشه .وقتی بهبود پیدا کرد می گفت دلم هوای دردهای دستم کرده ، چون منو به خدا نزدیکتر می کند.

نام کتاب:قاف عشق  صفحه:67    بازنویسی: حمید داوری


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:48 توسط : س.کلانتری

شنبه سی ام شهریور 1387

شب اول قبر محمد ،شب قدره !



پنج شنبه عصر محمد رفت.نور رفت و عشق رفت.

محمد یه معلول ۱۰۰درصد بود .نه حرف میزد ، نه حرکت می کرد.هیچی.

اون با روحش با خانواده اش زندگی میکرد. بارها میشد توی اتاق با فاطمه دوستم گرم حرف زدن بودیم که یهو فاطمه پا می شد می گفت : محمد صدام می زنه، تشنه است یا گرسنه است  یا رو یه دست خسته شده برم جا به جاش کنم.

عاشق محمد بودن . به زندگیشون رونق داده بود. با ما می خندید  ، گریه می کرد. مشورت می کرد. اصلا پدر فاطمه را از مر گ نجات میده . یه معجزه.خدایا........

 ۱۹ سال از گذشتن خواب مادر فاطمه که شب تولد امام حسن (ع) راهی کربلا می شه گذشته بود که دوشنبه هفته پیش  شب تولد امام حسن با پدر فاطمه راهی کربلا شدن.

فاطمه گفت : مامان زیر ضریح یا حاجت محمد رو می گیری یا دیگه نیا. دیگه بسه ۲۵ سال ، محمد شفا می خوات.

و سی شنبه محمد خاک میشه.

شب اول قبر محمد شب قدره .

التماس دعا.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:29 توسط : س.کلانتری

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

عشق به قرآن تا کجا ؟ !!!!!!!!!



سلام می خوام این دفعه از شهیدی حرف بزنم که بچه گروه رفتن خونشون، با خانواده اش صحبت کردن.

شهید کورش حیدری

از همان کودکی علاقه زیادی به قران داشت.کلاس قرانش ترک نمیشد.می دانست آرام بخش جان های خسته قران است پس از همان ابتدا با آن انس گرفت.در زندان عراق به خاطر شکنجه های فراوان چشمان خود را از دست داد.

روز قبل از شهادت مثل اینکه خودش از قبل می دانست دست به دعا برداشت و طلب کرد که بار دیگر بتواند قران بخواند.

صبح روز بعد دیدگانش بینا شده بود . قران را باز کرد. بوسید و سوره ای خواند و بعد...........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:39 توسط : س.کلانتری

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

پاره ای از وصیت نامه شهید مهدی باکری



سردار شهید مهدی باکری

عزیزانم اگر شبانه روزشکر گزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز هم کم است آگاه باشیم که سرباز راستین وصادق این نعمت باشیم .خطر وسوسهای درونی ودنیا فریبی راشناخته وبر حذر باشیم که صدق نیست وخلوص در عمل تنها چاره سازمان هاست.بدانیداسلام تنها راه نجات وسعادت ماست.همیشه به یاد خدا باشید وفرامین خدا را عمل کنید.پشتیبان واز ته قلب مقلد امام باشید .اهمیت زیاد به دعاها ومجالس امام حسین وشهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت امت همواره تربیت حسینی و زینبی است بیایید و رسالت انها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمداری صالح و وارث حضرت ابوالفضل برای اسلام بار بیایند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:25 توسط : س.کلانتری

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

من ماندم وشرمساری و آسمان غمبار پاسگاه زید در عصر دلدادگی



              از قیل وقالشان فهمیدم که محمد از او می خواهد نوبت اذانش را به او بدهد آن بنده خدا هم قبول نمی کرد خنده ام گرفت با خود گفتم مردم هم عجب درد سر هایی دارند اما اگر همین طور بحثشان ادامه پیدا می کرد جلوی بچه ها خوبیت نداشت تازه نماز هم دیر می شد به عنوان میانجی و با ژستی پدرانه به طرفشان رفتم می دانستم که محمد مقصر است در همان حال پند واندرز هایی را که باید تحویلشان می دادم در ذهنم مرور می کردم اما هنوز به آنها نرسیده بودم که محمد پیشانی رضا را بوسید و اذان را شروع کرد نفس محکمی بیرون دادم حیفم امد برگردم چشمانم را گرد کرده و دست به کمر ایستادم تا اذانش تمام شود وچند دقیقه بعد به منبر بروم ...  شهادتین اذان را که گفت دیدم به زمین افتاد هولم برداشت دویدم نزدیکش شدم خدای من تیر خورده  بود گلوله ای کمانه کرده بود وبه پهلویش خرده بود . بچه هایی که متوجه قطع اذان شده بودند کنجکاوانه به سمت من امدند بغض گلویم را می فشرد . محمد به خود می پیچید چشمانم خیس شده بود آب دهانم را با حرص قورت دادم چند نفری بالای سرما رسید بودند می خواستند محمد را بلند کنند اما او آرام شد وچشمانش را باز کرد نگاهم که به نگاهش افتاد خجالت کشیدم صورتم داغ شده بود می خواست چیزی بگوید غنچه لبانش شکفت وصدای ضعیفش بیرون آمد یا حسین یا حسین  یا حسین     

                 سه بار گفت و رفت من ماندم وشرمساری و آسمان غمبار پاسگاه زید در عصر دلدادگی

                  نام کتاب : طعمه اروند   صحفه :8-9

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:38 توسط : س.کلانتری

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

قطاری که به مقصد خدا می رفت



قطاری که به مقصد خدا می رفت مدتی در ایستگاه توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد:
مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ و گفت

کیست که رنج و عشق تو امان بخواهد؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود، در هر ایستگاه که قطار می ایستاد. کسی کم می شدقطار می

گذشت و سبک می شد زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا ایستگاه بهشت است.

مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما راز من همین بود
آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
وآن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید. دیگر نه مسافری بود و نه قطاری....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:33 توسط : س.کلانتری

دربـــاره وبـلـاگ